تبليغاتX
... و عشق یعنی ســــراب


تنهای تنهایم در این زندگی مشقت بار، در این سرای فانی، در این...،

تنها یک چیز میتواند مرا از پوچی در آورد و آن مرگ است.


شب که می شود غمی سنگین دلم را در حصار خود قرار می دهد و فشاری محزون بر قلبم فرود می آید. بغضم می ترکد، اما هق هق ناله هایم را در دلم محبوس می کنم تا کسی نفهمد غمی گران در دل دارم. به راستی احساس تنهایی می کنم. نمی دانم چرا فکر می کنم هیچ یک از عالمیان حرفم را نمی فهمند و نمی دانند که تنها مونسم فقط آسمان است و تنها شاهدم زانویی است که همه شب او را به بغل گرفته و می گریم.

وقتی دلی تنهاست، فقط خدا می داند که تنهایی یعنی چه.

پس ای معبود من، ای خدای من، ای تک نواز رویای من، چرا مرا به سوی خود نمیخوانی؟

مرا بخوان...

+ خط خطی شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 0:7 توسط رامــین |


دقایق حساس روز را با خیال تو دست و پنجه نرم می کردم، آرزوی

یک لحظه دیدارت را می کشیدم و در این امید به خواب می رفتم و

به خاطرت سخت ترین دردهاو مشقت های روحی و روانی را تحمل

 کردم، اما ای بی وفا تو چی...

پس نفرین بر تو می فرستم که غارتگر آسایشم بودی، نفرین بر تو

که در اقیانوس دیده ام جوش و خروش به راه افکندی، نفرین بر تو

که بر قلب بی آلایشم آشیانه ساختی و در آن درس بی وفایی و

رنج و عذاب آغاز کردی، نفرین بر تو که لانه انسانیت را در من ویران

و شمع وجودم را خاموش کردی.

نفرین، نفرین، نفرین بر تو که با قلب و روحم بازی کردی و خیانتت

نصیبم شد...

+ خط خطی شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 0:7 توسط رامــین |


 

به دختران در کودکی شیر سگ دهید؛ شاید در بزرگی وفا بیاموزند.

( شکسپیر )

 

از همتون که این چند وقت بهم سر زدین ممنونم. اما لطفاً دیگه کسی نظر نذاره. چون من به کسی سر نمیزنم. اگه میخواین چیزی بگین فقط فحش بدین. ممنون. دلم میخواد همتون راحتم بذارین. بذارین به درد خودم بمیرم. بعداز این هر حرف فیلسوف مابانه ای منو آزار میده. حوصله ی نصیحت و دلسوزی هیچ کسی رو ندارم. حتی یک نفر...


+ خط خطی شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 22:12 توسط رامــین |


 

عزیزم؛ نمیدانم که آیا می دانی چرا پاییز همیشه برایم زیباترین بوده و هست؟

چرا روزها و هفته ها و حتی ثانیه هایش هم برایم مقدس است؟

چرا بوی گل های سوسن را در فصل پاییز هم حس می کنم؟

چرا وقتی برگ های زرد پاییزی زیر قدم هایم خش خش می کند؛

این موسیقی روح پریشانم را آرامش می دهد؟

نمی دانی؟ آری نمی دانی همه این زیبایی ها به خاطر توست. تویی که قلبم به یادت می تپد،

تویی که سخاوت روحت مرا اسیر کرده، تویی که وقتی می خندی هزاران شکوفه همراهیت

می کند،تویی که شیوایی کلامت مرا جادو کرده بود، کاش می دانستی پاییز من، در کنار نام

زیبایت جان می گیرد، و اگر تمام فصل های خدا دوست داشتنی هستند؛

پاییز من مقدس  است ؛ مثل نامت و مثل پاکی نگاهت ...

پــــــــــاییز مبــــــــــارک

 

بچه ها؛ کسی میتونه یه سایت بهم معرفی کنه تا نرم افزار آپلود کنم؟ مرسی.   

+ خط خطی شده در جمعه 27 شهریور1388ساعت 2:2 توسط رامــین |


وقتی خزان از راه می رسد، بغض چشمهای ابری می بارد.

رنگ نیلی آسمان را امواج خاکستری اندوه و رنج های نگفته فرا میگیرد،

و قلب شب های تار و طولانی در هاله سرمای غربت و درد گم می شود. 

آه از آن روز که جای بهار زندگی را خزان رفتن و بازنگشتنش بگیرد ؛

آه از آن روز که تمام با هم بودن ها و راز نگاههای ساکت را باید به قاب خاطره ها سپرد.

روزهایی که حتی برای یکبار، انتظار قلب خسته ات را پاسخی نخواهی شنید.

+ خط خطی شده در جمعه 20 شهریور1388ساعت 0:29 توسط رامــین |


من جغدی خرابه نشین هستم که از تمام مظاهر شادی بخش زندگی گریزانم. حتی از خودم هم گریزانم. احساس می کنم از بارگاه خدا رانده شده و در چنگال ابلیس می سوزم و فریادهای مرگ را از سینه بیرون می کشم.

من مثل گورکنی بدبخت و عزادار هستم که در یک لحظه حساس از زندگی اش می خواهد به جای غریبه ها، فرزندش را زیر خاک کند و من هم می خواهم تمام هستی ام را در زیر خاک مدفون سازم...

و حالا در کنار آرامگاه عشق هستم و منتظرم تا قاری، آهنگ غم انگیزش را سر بدهد و بعد در سکوت و جبروت مرگ، لاشه عشقم را بی سر و صدا مدفون سازم.

+ خط خطی شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 0:35 توسط رامــین |


خدایا ! آلوده آمده ام، خسته از بار معصیت، اما نردبان امیدت مرا به معراج حضور فرا خوانده است.

معشوقا ! اگر وجودم در طوفان وهم به خاک نشسته اما کبوتر امید از قله های عطوفتت بال گشوده است.

معبودا ! اگر ظلمت گمراهی دور بیابان احساسم حصار تنهایی کشیده، خوف از خشم تو باغبانی است که این بیابان را آبیاری می کند.

دلبرا ! اینک که ابر دیدگانم تنها به عشق تو بارانی است آنها را به تماشای دریای فضل و کرمت روشنی بخش.

شاهدا ! حال که تکیه گاهی جز درگه تو نیست مرا سینه ای سوزان عطا کن تا بر فراق تو شراره های وصل زند.

امیدا ! خستگی بار گناهانم را با عنایت خویش از دوشم بردار.

+ خط خطی شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت 0:21 توسط رامــین |


عادت کرده ام به سیاه کردن دفتر خاطراتم، به مرور عقربه های ساعت دیواری، به این روزهای تکراری که بدون تو سپری می شوند.

عادت کرده ام که هر زمان، یادت کودک احساسم را به گریه انداخت، سرم را به دیوار اتاق تکیه بزنم و نامت را زمزمه کنم. عادت کرده ام به هق هق گریه های شبانه ام، به غروب غربت، به زمین و زمان نترس.

هنوز ثانیه هایی از عمرم باقی است که آن را هم به یاد تو سپری می کنم.

 

اگر تمام ستارگان را به پای من بریزند و بگویند دل از تو بکنم، تمام ستارگان را با اشکانم به آسمان می چسبانم و می گویم" << مـــتاســفــم >>

 

سلام بچه ها

طبق قانون جدید مبارزه با جرایم رایانه ای هر کس دیگری رو ترغیب به خودکشی کنه مجرم شناخته میشه و بین نود و یک روز تا یکسال حبس داره.
به قول یه بنده خدا؛ یکی از اهداف بیشتر وبلاگ نویس ها نوشتن از حالات روحی خودشونه. یعنی طبق این قانون اگه حال روحی نامساعدی داشته باشی مرتکب جرم شدی.
خیلی مسخره است، مگه نه؟
به نظرتون من شما رو به خودکشی ترغیب می کنم؟  
حالا خوبه بیان پست ( نفس کشیدن چرا؟؟؟ ) رو بخونن.
اگه یه موقع دیدین خبری از من نشد بدونید که توی زندان دارم آب معدنی می خورم.

بای تا های  

+ خط خطی شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 0:7 توسط رامــین |


ثانیه ها و دقیقه ها از پی هم گذشته تا سال ها پدیدار شد و کشتی شکسته قلبم هنوز در میان موج های پرتلاطم دریای عشقت گرفتار بود. گرفتار طوفان بزرگی به نام آشنایی.

ای کاش آشنایی ها هیچ گاه به وجود نمی آمد یا وقتی بوجود آمد هیچ گاه به جدایی ختم نمی شد.

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

آسمان قلبم شب تیره را یکبار دیگر برای خواندن مرثیه تلخ جدایی به خانه ضیافت کرده است تا شاید با خواندن ، قلب شکست خورده از زخم کاری تقدیر را التیام بخشد.

آری ! من همان کشتی شکسته ساحل عشق و تنهایی ام که فقط دل به چشم های سیاه تو داده ام. نمی دانم شاید اشک هایم دیگر جوابگوی این دلتنگی نباشد. نمی دانم وقتی جدایی حاکم شد ، عشق رنگ باطراوت خود را از دست می دهد؟

پس باید برای مراسم ترحیم عشق گمشده ام جامه سیاه بر تن کنم و با قلب لرزانم عهدی ببندم تا بعد از چشم های مست سیاه تو دیگر شیفته چشم دیگر نشود و باز برای رسیدن به ساحل باید سوار کشتی شکسته خود به دنبال ساحل امید باشم.

+ خط خطی شده در جمعه 23 مرداد1388ساعت 0:6 توسط رامــین |


 

این منم که با تنی رنجور و خسته، زنجیر سنگین غم به پایم، تیر سوزان عشق بر قلبم و خطوط بی رحم سرنوشت حک شده بر پیشانی ام به جلو می روم و قلبی خرد شده و تکه تکه شده را در میان دستانم گرفته ام شاید در بین راه درد آشنایی تکه های آن را به هم بند زند و اندوهناکم از روزهایی که خواهد آمد  بدون آنکه من بتوانم تغییری در آنها به وجود آورم.

من روزهای بسیار بدی که هرگز اختیار این را نخواهم داشت تا آنها را خوب گردانم را داشته ام و دلگیرم از رفیقانی که پشت خنده هایشان انگ غرور و بی معرفتی بر پیشانی ام زدند و صداقت و یکرنگی مرا بیهوده نامیدند.

حال می خواهم بر هر چه سردی است خط بطلان بکشم و نفرین کنم بر هر آنکس که بال پروازم را شکست. من دیگر اعتماد نمی کنم به دوستی که در آستین خنجر پنهان کرده و من نیز شبی یا روزی آرام بر سر مزار آرزوهایم جان خواهم سپرد.  

+ خط خطی شده در جمعه 16 مرداد1388ساعت 0:53 توسط رامــین |



سلااااااااااام. این پست رو خیلی وقت پیش آپ کرده بودم. ولی چون میدونم خیلی ها نخوندن، برای همین از اونجا حذف و یه بار دیگه آپ می کنم. به نظر خودم خیلی جالبه.

 

مصاحبه تلفنی با سهراب سپهری

 

* الو! سهراب خان!
- کفش هایم کو؟ چه کسی بود صدا زد سهراب؟
* بنده هستم ، رامین ، خواب که نبودید؟
- نه خواب بودم نه بیدار
* قبلاً هم زنگ زدم تشریف نداشتید
- رفته بودم تا وعده گاه کودکی و شن، پای درخت گلابی ... دیدم قدری گرفته ام
* جناب سپهری اهل کاشان هستید؟
- اهل کاشانم، اما شهر من کاشان نیست
* پس کجاست؟
- شهر من گم شده است
* روز و روزگارتان چطور است؟
- روزگارم بد نیست، تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی
* راضی که هستید؟
- دل خوش سیری چند؟
* شغل تان چیست؟
- پیشه ام نقاشی است
* چی نقاشی می کنید؟
- گه گاهی قفس می سازم با رنگ
* چه کارش می کنید؟
- می فروشم به شما
* به ما چرا؟
- تا به آواز شقایق که در آن زندانی است، دل تنهایی تان تازه شود
* از خانواده تان بگویید
- مادری دارم بهتر از برگ درخت
* پدرتان چی؟
- پدرم پشت زمان ها مرده است
* کی؟
- پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود، پدرم وقتی مرد پاسبانها همه شاعر بودند
* از خانواده گفتید، از دوستان هم بگویید. دوستانتان چطور هستند؟
- دوستانی بهتر از آب روان
* به نظر شما یک دوست خوب برای انسان چه کاری انجام می دهد؟ و چه تاثیری روی دوست خودش می گذارد؟
- ساقه معنی را وزش دوست تکان خواهد داد
* خب، این دوست را چطور باید پیدا کرد، با چه نشانی، اصلاً خانه دوست کجاست؟
- نرسیده به درخت، کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است، می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد، سپس به سمت گل تنهایی می پیچی، دو قدم مانده به گل ... کودکی می بینی، رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی، خانه دوست کجاست.
* از دوستی بگذریم، حالا از عشق بگویید.
- خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
* اینکه نشد جواب، حالا که از عشق نگفتید، لااقل از ویژگی های عاشق بگویید؟
- همیشه عاشق تنهاست و دست عشق در دست سرد ثانیه هاست
* خب، خود عشق را کجا باید پیدا کرد؟
- عشق را زیر باران باید جست
* آقا سهراب با ما هستی یا حواستان جایی دیگر است؟ از عشق که به جایی نرسیدیم، حالا از زندگی بفرمایید.
- زندگی شستن یک بشقاب است. زندگی یافتن سکه ده شاهی در جوی خیابان است.
* واقعاً زندگی یعنی همین؟
- زندگی سیبی است، گاز باید زد با پوست
* سیب؟
- یک سیب، در فرصت مشبک زنبیل می پوسد
* از زندگی خسته نشده اید؟
- تا شقایق هست زندگی باید کرد
* برای آدمهای بدبین و... چه توصیه ای دارید؟
- چشمها را باید شست، جوری دیگر باید دید
* حالا از زندگی گفتید، از مرگ هم بگویید
- و نترسیم از مرگ، مرگ پایان کبوتر نیست
* خاطره ای هم از مدرسه دارید؟
- کتاب من باز بود. چیزی نمیخواندم، نقاشی می کردم. یک مرتبه معلم بالای سرم آمد و با صدای بلند فریاد زد، کودن ، همه درسهایت خوب است عیب تو این است که نقاشی می کنی ... معلم نمی دانست که هنر عیب نیست
* آقا سهراب، اگر خواستیم حضوری خدمتتان برسیم، کجا تشریف دارید؟
- پشت هیچستانم
* پشت هیچستان دیگر کجاست؟
- پشت هیچستان، رگ های هوا، پر قاصدهایی است که خبر می آورند از گل وا شده دورترین بوته خاک
* خب، چه جوری پیشتان بیاییم؟
- به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
* این مصاحبه به پایان رسید، ولی من بعضی از حرفهای شما را نفهمیدم
- حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود.

+ خط خطی شده در جمعه 9 مرداد1388ساعت 0:5 توسط رامــین |


در وصف تو و برای تو می نویسم، برای تویی که تنها یار و یاور من هستی، تویی که هم ندا و همدل من هستی، تویی که در شب سیاه و ظلمانی تنهایی ام همچون ستاره در آسمان دلم نور افشانی کردی، تویی که قلب پوسیده ام را ترمیم کردی، تویی که چشمانم در میان این همه هیاهو فقط و فقط برای دیدن تو به اطراف خیره می گردد.

به تنهایی اشک های چشمانت قسم، به سکوت پر ترانه لــــب هایت قسم، به ترنم نگاه های معصومت قسم، به هق هق گریه های پنهانت قسم ؛
به حرمت سکوت، تو را می خوانم. به حرمت گریه، بر نگاهت می گریم. به حرمت آرامش، از چشمانت می خوانم و به حرمت دست های تو بوسه بر آن می نهم.

+ خط خطی شده در جمعه 2 مرداد1388ساعت 0:28 توسط رامــین |


هر کس به بهانه ای دل ما می شکند...

کاش بودی تا دلم تنها نبود

تا اسیر غصه فردا نبود

کاش بودی تا برای قلب من

زندگی اینگونه بی معنا نبود

کاش بودی تا لبان سرد من

قصه گوی غصه غم ها نبود

کاش بودی تا نگاه خسته ام

بی خبر از موج و از دریا نبود

کاش بودی تا زمستان دلم

این چنین پر سوز و سرما نبود

+ خط خطی شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت 23:50 توسط رامــین |


بابت پست قبلی از همه معذرت میخوام.

ای کاش می شد؛ که ما انسانها به جای آنکه اینقدر به لحظات از دست رفته مان

افسوس بخوریم می توانستیم از زمان های در حال گذرمان نهایت استفاده

را ببریم تا بیش از این به زندگی با حسرت ننگریم.

با حسرت به زندگی چشم دوختن برابر است با شکست

و شکست در زندگی یعنی مردن امید و امید نداشتن نشانه مرگ احساس است.

+ خط خطی شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت 0:2 توسط رامــین |


سلام به همگی :

اینو برای اولین و آخرین بار به دوستای گلم که به مقدار لازم  کنجکاو تشریف دارن و با نظرات حکیمانه و بعضاً توهین آمیز، بنده رو حسابی شرمنده خودشون می کنند عرض می کنم که درد من، تنها درد عشق نــــیست. گرچه شاید از بیشتر مطالب وبلاگم اینطور برداشت بشه که یه عاشق شکست خورده هستم. اولاً؛ این همه داستان زندگی من، که نمی دونم تا کجا ادامه داره نــــیست. ثانیاً؛ اگه دقت کرده باشید در بیشتر پست های این وبلاگ به نوعی نفرت از زندگی بیداد می کنه.
در دو راهی عجیبی قرار گرفتم. هم از این نظر که آدم عاشق هیچ وقت آرزوی مرگ خودش رو نمی کنه، چون تنها امید و آرزوش دیدار معشوقش هست. و هم اینکه ادامه این وضعیت خیلی برام سخته، خیلی سخت. کاش می تونستم بگم کدوم وضعیت، کاش ... . همین.
اینم یه حرف خودمونی با دوستای عزیزم که منو مورد لطف خودشون قرار میدن. واقعاً از همتون ممنونم. یا حق.


کاش بدانی تنهایی ام را حتی با وجب وجب آسمان بی انتها نمی توان اندازه گرفت.

کاش بدانی قطرات اشکم چگونه باران را توصیف می کنند.

هزاران بار برایت از کاش ها گفتم و گریستم.

هزاران بار با تمام وجود نامت را بر زبان راندم.

دریغ، دریغ از لحظه ای که مرا در خاطر بگنجانی ؛

ای که از من گریزانی

+ خط خطی شده در جمعه 12 تیر1388ساعت 1:10 توسط رامــین |


یادش بخیر، آن روزی که من پشت پنجره اتاق دلم نشسته بودم و تو رد شدی.
نیم نگاهی به من انداختی و لبخند شیرینی بر لبانت نقش بست و رفتی و من از آن روز، هر روز و هر شب پشت پنجره اتاقم نشستم و انتظارت را کشیدم.
ولی تو هیچگاه برنگشتی. تو رفتی و مرا با یک دنیا خاطره تنها گذاشتی.
دلم برایت تنگ شده است. محض رضای خدا یادی از من بکن. بیا و ببین که میان این همه آدم چقدر تنهایم.
بی کسی ام را حس کن. غربتم را بفهم. مرا به ثانیه ها مسپار، چرا که من سالهاست در زمان مرده ام.

+ خط خطی شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت 21:57 توسط رامــین |


امشب تمام ستاره های آسمان گریه می کنند. امشب تمام مرغان آسمان اشک می ریزند. امشب اشکی از چشم می ریزد. امشب قلبی می شکند. صدای شکستنش به آسمانها می رسد. اما نمی دانم، نمی دانم چرا به گوش خدا نمی رسد. من صدای شکسته شدن قلبم را شنیدم. فکر می کنم اولین کسی باشم که صدای در هم شکستن قلبم را با گوش خودم شنیده باشم.

نمی دانم خدایی هست! اگر هست! چه خدایی؟ خاموشی است. از این همه خاموشی قلبم می گیرد، دوست دارم فریاد بکشم. آخر به که بگویم درد این قلب شکسته را؟! آخر به که بگویم؟ که قلب من عاشق قلبی است که با سنگ بیابان فرقی ندارد. قلب من عاشق قلبی است که اصلاً قلب نیست. دلم میخواهد آنقدر فریاد بکشم که صدای فریادم قلب خدا را به لرزه بیاندازد. دلم میخواهد فریاد بزنم و دیوانه وار به خدا بگویم: "آخه تو خدای خوب من، چطور بنده ای آفریده ای که از عهده اش بر نمی آیی."

تو چطور می توانی این همه ناعدالتی را ببینی و به صدا در نیایی. مگر نه اینکه می گویند تو بخشنده ای! پس اگر گناهی مرتکب شده ام به درگاهت به بزرگواری خودت مرا ببخش و این همه مرا عذاب نده. مگر نه اینکه می گویند تو رحیمی! پس چرا به من رحم نمی کنی؟ پس رحمتت کجاست؟ خدایا من خیلی سختی و رنج کشیدم، به امید اینکه در رحمتت را به سوی من هم باز کنی. بعد از این من رنج ها را به چه امیدی تحمل کنم؟ من که در اول جوانی چنان زیر بار مشکلات کمرم خم شده که دیگر قدرت ایستادن از من سلب شده است.

خدایا به او بگو با تمام بدیهایش دوستش دارم. آری! باز هم می گویم تو را با تمام بدیهایت می خواهم. گر چه تو خیلی عذابم دادی. تو همیشه در مقابل چشمان اندوهبار و غم زده من غرق در شادی های خود بودی. خوش باش که شادیت را میخواهم. خوش باش که می خواهم همیشه خوش ببینمت. آرزو دارم که همیشه تو و خوشبختی را در کنار هم ببینم. شاید با خود می اندیشی که شب و روز نفرینم را توشه راهت می کنم. اما افسوس که نمی دانی جز خوشبختی چیز دیگری برایت نمی خواهم. افسوس که نمی دانی من نه بدیت را خواسته ام و نه بدیت را گفته ام. با خود می اندیشم الان تو در چه خیالی و من در چه خیال، ولی خنده ام می گیرد. خنده ای که از گریه غم انگیزتر است.

آری عزیز! من بی تو روزهای سختی را پشت سر گذاشته ام اما فراموش نکن چشمان من همیشه در پناه این تنگنای سرد یخ بسته چشم به راه توست. چشمان من آن همه اشک را بدرقه راهت کرد که تنها به تو بفهمانم دوستت دارم و تنها از تو بخواهم که نسبت به این چشمها این همه بی محبت نباشی. در این دنیای پرهیاهو چشمان من فقط چشمان تو را می جوید.

آسمان را نگاه می کنم، ستاره ها را می نگرم. فقط به خیال اینکه چشمان تو را میان آنها ببینم. آخه من و تو همیشه زیر سایه آسمان با هم صحبت می کردیم.

+ خط خطی شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 1:1 توسط رامــین |


به یاد تنها همدم شب های تنهایی ام :

ای عاشق عشق، حرف دلم را گوش کن و درد دلم را بدان. آخر خسته شدم بس که سکوت کردم. حال فریاد می کشم که ای عاشقان من هم عاشقم. یه عاشق دلخسته و دلشکسته. عاشقی که قربانی آرامش یار خود شد. عاشقی که دردی به بزرگی عشقش در دل دارد. عاشقی که دیگر خسته شد از لب فرو بستن و درد خود را در دل نهفتن. حالا که سکوتم شد فریادی به وسعت ابدیت، پس فریاد می کنم خودم را، دردم را، عشقم را و همه غریبی ام را ... فریاد می کنم درد جدایی را ... فریاد می کنم درد شلاق های صداقتم را، که دروغ در این دنیای کثیف عجب ارزشی دارد. آه که دو رویی و ریا در این دیار خاکی عجب قیمتی دارند.
ای کاش می توانستم کمی هم دروغگو باشم. ای کاش همه را به چشم سادگی و صداقت خود نمی دیدم.
من فریاد می کنم درد را، فراق را، فریاد می کنم لحظه بی صدا شکستن قلبم را، فریاد می کنم خود را و قلب بی گناه عاشقم را ... فریاد می کنم التماس های این دل در به درم را، چشم های همیشه گریانم را.
آه! ای خدایا شکست حرمت عشق ... شکست این قلب تنها ... فرو ریخت کاخ آمال و آرزوهایم بر این سر پرسودایم ... نقش بر آب شد تمام امیدهایم ...
خدایا ؛ چگونه می توان به سادگی از عشق گذشت؟ چگونه می توان درد جدایی را در این قلب عاشق و کوچک جای داد؟ تا کی می توان بی صدا شکست و هیچ کس هم متوجه حضورم در این دنیا نباشد؟
آخر من هم می خواستم دنیای رنگارنگ خودم را به رخ تمام آنهایی که عشق را باور ندارند بکشم. تازه می خواستم در دنیای پرهیاهویم از عشق بگویم و بخوانم که جغد شوم جدایی بر بام خانه آرزوهایم نشست و بهار آرزوهایم را طوفان پاییز جدایی، زرد و سرد و خزان کرد. پس فریاد می کنم ؛

مرگ بر جدایی ؛ فریاد از این جدایی ؛ لعنت به این جدایی

از ما گذشت تمام شد. ولی خدایا ، خداوندا تورو به حرمت پاکی دل های عاشقان، هیچ قلب عاشقی رابا درد جدایی و فراق از عشق نالان مکن ... نالان مکن.

 

+ خط خطی شده در سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 11:35 توسط رامــین |


هزاران زخم طاقت سوز بر صحرای تن دارم

چه گویم؟ عالمی غم در وجود خویشتن دارم

شقایق اشک می ریزد بر حالی که من دارم

به جای دل درون سینه، موجی پر خروش از درد

و جای سینه، دریایی بر زیر پیراهن دارم

کسی یک ناله، یک آه از من غمدیده نشنیده است

جهان مات و حیران است ازین سرنوشتی که من دارم

هوا باز است و مرغان شاد و من کنج قفس در بند

خدایا! سخت دلتنگم هوای پر زدن دارم

+ خط خطی شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت 4:43 توسط رامــین |


 

آیا انصاف است که اشک دل یاکریم را ببینیم و بگذریم؟

آیا انصاف است که بالهای عاشق پرواز را نوازش نکنیم؟

آیا انصاف است که کوچ پرستوها را فراموش کنیم و بر گلبرگ های نیلوفر

عاشق بوسه نزنیم؟

و آیا دور از انصاف نیست که به شکرانه آزادی، جرعه ای از نگاهمان را هر

روز نذر کبوتران نکنیم؟

+ خط خطی شده در جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 14:58 توسط رامــین |


به که روی آورم؟ با که سخن بگویم؟ سرم را به شانه های کدامین رفیق بگذارم؟

بغض راه نفسم را بسته است. دل خسته ام از زمان و از مردمان زمان.

شکایت چشم انتظاری هایم را تنها به کودک احساسم گفته و تنها با او گریسته ام.

تنها روزنه ام یاد خداست و بس.

خداوندا ! مرا امیدی است، نا امیدم مکن.

+ خط خطی شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 22:31 توسط رامــین |


تمام کوچه را تا صبح به دنبال تو گشتم
ندیدم رد پایی از نگاهت
دلم را گوشه دیوار کوچه
نهان کردم به امید صدایت
چه امید محالی بود این عشق
به ظاهر عشق نابی بود این عشق
چه می دانستم که از اول تو را
نخواهم دید در چشمان فردا
چه می دانستم که تو عاشق نبوده ای
برای عشق دلواپس نبوده ای
چه می دانستم که من بیهوده مستم
که تا آخر به پایت من نشستم
چه می دانستم که عاشق نیست آن دل
فقط رسواگری ها ماند ز آن دل
چه می دانستم که آخر همدلی نیست
برای این غریبه دلبری نیست
چه می دانستم که تو عاری ز مهری
برای دیگری چون کوه مهری
فقط می گویمت نفرین بر تو باد
که این عشق غریب را دادی بر باد

+ خط خطی شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 1:33 توسط رامــین |


ثانیه هایم از انعکاس تنهایی و بی کسی ام لبریز شده است. در دریای بی کسی، در دست موج های بی رحم زندگی هر بار به صخره می خورم و چون ناله و فریادم به گوش آسمان می رسد، آسمان به حال زارم می گرید و قطره های اشکش خونین هستند. از خندیدن می ترسم، از شادی وحشت دارم. من غباری از دردها را بر شیشه چشمان نمبارم می بینم. می خواهم با اشک پاکش کنم اما این غبار چندین سال است که برای پاک کردنش باید اشک خونین بریزم.

چقدر سخت است اگر زمزمه های عشق در گوش نجوا کنند و دل را وادار به قمار کنند. وای به آن روز که بازنده قمار عشق دل باشد که وای بر صاحب دل.

+ خط خطی شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 14:13 توسط رامــین |


تقدیم به ...

همچون قایق شکسته ای که روی موج های سرگردان به هر صخره ای می خورد و فریادی از دست روزگار می کشد؛ همچون کبوتری که بالهایش را نشان کرده بودند و از ناچاری نمی توانست پرواز کند.
من رفتم، ولی تو بدان که از استیصال و درماندگی رفتم. نکند در نبود من دلتنگی کنی. نکند اشک تنهایی بریزی. نکند آن چهره زیبا را در هم فرو بری.
دلت شکست؟ نکند آه بکشی. نکند غروب دلتنگ بشوی و فکرهای باطل کنی.
تو بدان که من هر نقطه ای از دنیا باشم، باز دوستت دارم.

+ خط خطی شده در جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 23:20 توسط رامــین |


نفس کشیدن چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

وقتی زیبایی های دنیا از آن همه نیست و لیاقت می خواهد؛ وقتی واژه غم

و غصه فقط یار دل من است؛ وقتی دیگر کسی عاشق نمی شود؛ وقتی

دخترک با لب های خندان به پسر همسایه نگاه نمی کند؛ وقتی کسی

نیست مرا باور کند؛ وقتی در خارستان احساسم پروانه ای پر نمی زند؛

وقتی سایه های غربت در وطن خود و در کنار شفیقان بر سرت باشد؛

وقتی که نتوان به لبخند عزیزترین خود اعتماد کرد؛


نفس کشیدن چرا؟؟؟؟؟؟؟

+ خط خطی شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت 12:20 توسط رامــین |